تبليغاتX
ارزشمند
ارزشمند
می خواهم نمازم را آهسته بخوانم . رو ندارم با صدای بلند شکر ِ ناشکری ام را بخوانم و از تو بخواهم که نه از گمراهانم کنی ! آهسته می خوانم . خدایا! ، گناه که نکردیم مرد شدیم .

آن روز بعد از ظهر آسمان خیلی صاف بود . آنقدر که هواپیمایی به صورتش خراش انداخته بود ! هوا که تاریک تر شد ، خدا را دیدم که در صورت ماه ، ها کرده بود !

گنجشک ها را میبینم که راه می روند ، پرواز می کنند ، می بینند ، غذا می خورند ، دفع می کنند ، تولید مثل می کنند ، دوست خود را می شناسند ، دشمن خود را می شناسند ، راه دفاع از خود را آموخته اند ، در سرما و گرما برای حفظ خود ایده دارند ، جهت یابی می کنند ، بالایای طبیعی را می شناسند ، با همنوعان خود ارتباط برقرار میکنند و هزاران قابلیت بزرگ دارند این موجودات کوچک . از کف دست ما هم کوچکترند ! خودمان به این بزرگی را که از یاد برده ایم . با وجود گنجشک ها چطور میتوانیم به خدا بگوییم معجزه بیاورد ؟!


هیچی!

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:23 نويسنده ارزشمند |
دارم دق میکنم . دارم همدم همیشگی ام را از دست میدهم ! 

لاغر و با قد بلند . با پوست سفید و چهره ای نورانی ! خیلی دوستش دارم . خیلی دوستش داشتم . در این اتاق سرد و تاریک صبح ها با من بیدار می شد و شبها با من می خوابید . هیچ وقت تنهایم نگذاشت . 

من هیچ وقت پای درد و دلش نشسته بودم . اینهمه غم را چطور ندیده بودم ؟ مگر می شود اینها یکباره به وجود آمده باشد؟ کبودی سر و صورتش از چیست ؟ چطور نفهمیده بودم ؟ بر خلاف او من اصلا دوست خوبی برایش نبودم . حالا که دارد از من جدا میشود تازه دارم نگاهش می کنم . تازه دارم رنج هایش را می بینم . هیچ وقت احوالش را نپرسیدم . مگر می شود ؟! این همه شکستگی و رنج یک شبه به وجود نیامده . ولی او تا همین دیروز هم به روی خودش نمی آورد . من هم هیچ نمی پرسیدم . دوست ساکت من!

مریض است ! مدام رنگ صورتش تغییر می کند . طاقت ندارم درد کشیدنش را ببینم . انگار دارد می سوزد از این درد . زجر میکشد ولی در این شرایط هم سعی دارد دردش را مخفی کند . به او میگویم داد بزن ! خودت را خالی کن . صدای ضعیفش را در گلو حبس می کند و زور می زند . مثل کسی که می خواهد ناله کند ولی بالش روی دهانش گذاشته باشند و فشار دهند . هر بار که ناله می کند رنگ چهره اش دگرگون می شود . کبودی سر و صورتش چه خوب نمایان شده .به من می گوید : بد جوری گیر افتادم . مانده ام بین تیرگی و روشنایی ! 

به او می گویم ، عزیزم! اینقدر خودت را اذیت نکن . داری از دست میروی . ولی او مریض است . انگار می خواهد بالا بیاورد . با هر بار تیک تاک ساعت ناله ای می کند و رنگ صورتش دگرگون می شود . آری ، می خواهد بالا بیاورد . چه کسی میداند او با من در این اتاق چه چیز هایی دیده ! او می خواهد از دست من بالا بیاورد . از دست منی که صبح تا شب  به نور دعوتم می کرد و من بازکار خودم را می کردم . همدمم از تمام کثافت کاری هایی که از من دیده به تنگ آمده . از اینهمه نادیده گرفتن نور ... .

دوباره نگاهش میکنم . ناله میکند و رنگ صورتش ... . آه! دیگر طاقت ندارم . بس است دیگر ! تاریکی بهتر از شک میان نور و تیرگیست !

نیاز به یک همدم جدید دارم ! خاموشش کردم !

فردا باید یک مهتابی نو برای اتاقم بخرم .

+ تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:58 نويسنده ارزشمند |

منبع تصویر :http://network.moaj.org/view/post:848644

این موجودات دو پا و دو پر با یک ورودی و یک خروجی ! زیبا و دوست داشتنی . بی نظیر در خلقت ، نشاط آور و ...  پرواز این نماد آزادی .

با صورت های کوچک و چشمان گرد و با نمک . حواسشان باید جمع باشد . هم به دشمنان ، هم برای نخوردن نان  با کپک ! وقتی نگاهشان می کنی استرس می گیرند . اما مگر می شود ؟ نگاه می کنی و آنها می زنند پَرَک . برای روزی خودشان تلاش می کنند . با استقامت و بردباری . در این سرمای زمستان . به هر جا می کشند سَرَک . وقتی از آنها پرسیدم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک کردند و گفتند : دَرَک !!!

پاسخ گنجشگ ها نتیجه ی بی مسئولیتی آنها نسبت به امور ما انسان ها بود . چه گنجشک های نمک نشناس و بی تفاوتی ! انسان ها اصلی ترین تامین کننده ی غذای آنها در شهر ها هستند . دود کش ها و انباری های گرم ما انسان ها امید آنها برای نجات از زمستان است . پارک ها و فضا های سبزی که ایجاد می کنیم محل تفریح و بازی آنهاست .حوض های آب و آب نما ها محل حمام کردن و آب خوردنشان هست . پس چرا اینقدر بی تفاوت جوابم را دادند ؟ عاقبت ما به درک ؟ مگر نه اینکه عاقبت ما و آنها به هم گره خورده ؟ نه ؟

باز هم به رفتارشان خیره می شوم .

حرکت مداوم سر و دم به این جهت و آن جهت . موقع حرف زدن ، راه رفتن ، خوردن و حتی نشستن یک دقیقه هم آرام نمی نشینند . وروجک های کوچک . همه شان هم زمان حرف می زنند . همه با هم پر می کشند ، وقتی یکیشان خبر می دهد : «خطر نزدیک می شود ، کم کمَک!» . حیف شد . دیگر گنجشکی اینجا نیست . ولی انگار یکیشان آن طرف زده غمبرک . از او می پرسم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک می کند و می گوید : دَرَک !!!

او هم رفت . حالا که گنجشکی اینجا نیست ، راستش خوب که فکر می کنم آنها حق دارند . آنها هیچ نیازی به ما ندارند . هیچ نیازی . این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر همه ی ما هم زمان با هم نابود شویم ، آنها می توانند خودشان را تامین کنند . قبل از اینکه ما ساکن این دیار شویم آنها بوده اند و بعد از ما هم آنها خواهند بود . شاید حتی بهتر از امروز . آب های تمیز تر . هوای تمیز تر . سر و صدای کمتر . دشمن کمتر و شاید در مجموع زندگی بهتر . شاید ! اما ما واقعا به آنها احتیاج داریم . در این دنیایی که برای خودمان درست کردیم شاید جایی برای گنجشک ها نباشد ولی خوب که فکر کنیم واقعا به آنها احتیاج داریم .

نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر آشغال ریزه هایمان را می خورند و می آیند داخل دودکش هایمان لانه می سازند توهم برمان ندارد که ما عامل حیات و مماتشان هستیم . خود را تا درجه ی خدایی بالا نبریم . تصمیم خود را بر هر چیز ارجح ندانیم . وقتی می خواهیم درختی را قطع کنیم نظرشان را می پرسیم ؟ وقتی آب ها را آلوده می کنیم و آنها مجبورند بخورند و بمیرند به فکرشان هستیم؟ یک بار شده ، وقتی به هر دلیلی یک گنجشک توسط ما کشته می شود ، از آنها عذر خواهی کنیم ؟ وقتی می خواهیم یک خانه ی قدیمی که محل زندگی صدها گنجشک است خراب کنیم ، نظرشان را می پرسیم ؟ یا نه ، فقط چند سال یک بار که کارمان بیخ دار می شود و آینده مان نامعلوم ، می آییم سراغ این بیچاره ها که به آینده بینی معروفند ! می آییم نظرشان را راجع به عاقبتمان می پرسیم و هر بار که جواب می دهند باز هم کار خودمان را می کنیم . انگار از روی عادت باشد این نظر خواهی ! امسال هم که می گویند به درک !!!

نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم .

+ تاريخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:17 نويسنده ارزشمند |
وقتی آنقدر کار داری که برای هیچ چیز وقت نداری ، یک صدا میگوید : «تو این بازار شام ، این وبلاگ را بی خیال شو» . بعد می آیی که بی خیال شوی دوباره یک چیز هایی نمی گذارند . مثل دو ، سه نفری که در این دنیا مطلبت را می خوانند و فکر می کنند و تحلیل می کنند و چه زیبا برداشت می کنند . و زحمت می کشند و نظر می دهند و تو یک باره توهم میگیری که چقدر مهم شدی و چه خوب می نویسی و کلا حیفی و خود شیفتگی !

خود شیفتگی این مظهر دیکتاتوری . تو اساسا عادت داری به گونه ای بنویسی که کسی نتواند به جد با تو مخالفت کند . به گونه ای مینویسی که خواننده حتی اگر مخالف هم باشد نتواند مخالفت کند (جز در مواردی اندک) این هنر توست و خوب هم هست ولی ... . ولی باعث دیکتاتوری میشود . دیکتاتوری در عقیده !

محال است که مطلب تو بتواند همه را راضی کند . پس عده ای مخالفند و تو سعی در توجیه آنها میکنی . تو با افکار مختلف دوست بوده ای . با آنها مباحثه های طولانی کردی . مدتها مطالبشان را خواندی . در حین نوشتن اما همه ی این افکار پیش روی توست .دائما فکر میکنی که یک دنیا با یک دنیا سلیقه در انتظار مطلب توست ! و تو در حین نوشتن تمام این سلایق را در نظر میگیری . و اینگونه است که نمی توانی هیچ گاه نظر محکمی ارائه دهی . چون در نوشتنت مخاطبان را ملاک قرار میدهی نه مخاطب را !

مخاطب کیست ؟ - خدا ! ، ....... و پیامبر ، مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَى(1)

اثر ماندگار اثری نیست که مخالفی نداشته باشد . اثریست که فقط و فقط برای مخاطب باشد . مثل تابلویی که حسین (ع) کشید . و ماندگار شد . با آنهمه مخالف !

پس سعی کن ، فقط سعی کن که مخاطبان را در نظر نگیری ! 

بسم الله 

صدا میزنم...

باران...

جواب...

ندا...

نمیشود . سخت است . نوشتن برای مخاطبان چقدر راحت تر است !

پایان


(1)و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید!«النجم/3» 

+ تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت 23:40 نويسنده ارزشمند |
از کوزه همان برون تراود که در اوست . 

استفاده از نام یکی از راه های پنهان کردن شخصیت حقیقی افراد است . نام ها مهم اند و مثل همیشه هدفشان اذهان عمومیست . 

واقعه از آنجا واقع میشد که از نامی سوء استفاده میشد . و به رسمی جاری در مناسبات تبدیل شده بود .فکر کردن در باب نام ها حرام بود . و اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد . 

حسین (ع) را چه شده بود ؟ او که از خاندان نبی بود . او که خود نمک پرورده ی اسلام بود . او که خود هر چه داشت از اسلام داشت . حالا چه شده است که علیه جانشین پیامبر قیام کرده ؟ حسین (ع) را چه شده بود ؟ و همه چیز خوب بود . فقط یک سوال حرام بود ! فکر کردن در باب نام ها حرام بود .  اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .

حسین (ع) که قصد قیام نداشت . به زور خواستند از او بیعت بگیرند . او بین بیعت و مرگ ، زیر بار ذلت نرفتن را انتخاب کرد . مهم نیست که کدام بد بود یا بدتر ؟ کدام خوب بود یا خوب تر ؟ مهم این بود که چیزی بر خلاف آن دو چیزی که اجبار بود ، اختیار کرد .  اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .

قلم را برداشت و خاک را صفحه کرد . نقشی از یک نام و سوالی از پی آن . نقش زد پیامبر را در جایگاهش . مسلمین را در جایگاهشان . هر کس را جای خودش گذاشت . محمد(ص) رسول بود . علی (ع) ولی بود . در نقش او همه ی اموال مردم حساب داشت . پول ها به عدالت تقسیم میشد . با مردم با عدالت رفتار میشد . همه چیز سر جایش بود . فقط در نقش حسین (ع) یزید نبود . در نقش او یزید جایی نداشت . حال آنکه آنروز همه جا برای یزید بود . شاید حسین (ع) برای کشیدن این تابلو عجله کرده بود . او یک سوال داشت . آیا همه چیز با یک اسم درست میشود ؟ این که بگویی من خلیفه ی مسلمینم ! اما فکر کردن در باب نام ها حرام بود . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .

...............

معلم : 

موضوع انشا : «فواید مطالعه ی تاریخ» 

تاریخ خیلی پند آموز است . همه ی ما میدانیم که باید از تاریخ درس بگیریم . ما در تاریخ سرگذشت گذشتگان خود را می بینیم و از آنها درس می گیریم . اگر ما تاریخ را نخوانیم آنوقت نمی توانیم راه درست را انتخاب کنیم . زیرا تاریخ تجربه ی گذشتگان را به ما انتقال می دهد . و ما راحت تر می توانیم تصمیم بگیریم .

...............

پنام می برم به خدا از شر نام ها . 

ساده لوحانه است که فکر کنیم خدا بالاست ! پس چرا سرمان را برای حرف زدن با او بالا می گیریم ؟ 

ابلهانه است که فکر کنیم خدا می نشیند ! پس چرا همه اش می گوییم : یک نفر آن بالا نشسته ؟

احمقانه است که فکر کنیم خدا آن بالا نشسته تا ما کار کنیم و او متناسب با کار های ما برای ما مانع یا راه به وجود آورد . ما بازی کامپیوتری خدا نیستیم که از موانع عبورمان دهد یا اشتباه کند و در چاهمان بیاندازد . بلکه این بازیچه (1) از ابتدا بر اساس نظم و برای بازی ما خلق شده . هر عملی را پاسخیست . بسیار ، بسیار ، بسیار ، بسیار و باز هم بسیار کم پیش می آید که خدا خود ، بر خلاف نظم جاری مقدری را بر ما تقدیر نماید! و ما آن را معجزه می گوییم . اگر درست فکر کرده باشیم ! زیرا خداوند بر همه چیز قدیر است و لذا همه ی حالات را در نظم خلقت گنجانده است .

و اما تاریخ داستان این نظم است . فرمول(2) های این بازیچه را از تاریخ میتوان خارج کرد . اینکه هر عملی چه عکس العملی دارد . این که خون پایه های مشروعیت را می لرزاند .سوال از نام را که قبلا فقط توسط صاحب خون بیان میشد ، تبدیل به یک سوال عمومی میکند . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .


(1)وَمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَیرٌ لِلَّذِینَ یتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
زندگی دنیا، چیزی جز بازی و سرگرمی نیست! و سرای آخرت، برای آنها که پرهیزگارند، بهتر است! آیا نمی‌اندیشید؟! «الأنعام/32» 

(2)وَلْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعَافًا خَافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَلْیقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا 
کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود بیادگار بگذارند از آینده آنان می‌ترسند، باید (از ستم درباره یتیمان مردم) بترسند! از (مخالفت) خدا بپرهیزند، و سخنی استوار بگویند. «نسا/9» 


و شاید ادامه داشته باشد ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 23:47 نويسنده ارزشمند |