|
ارزشمند
|
آن روز بعد از ظهر آسمان خیلی صاف بود . آنقدر که هواپیمایی به صورتش خراش انداخته بود ! هوا که تاریک تر شد ، خدا را دیدم که در صورت ماه ، ها کرده بود !

گنجشک ها را میبینم که راه می روند ، پرواز می کنند ، می بینند ، غذا می خورند ، دفع می کنند ، تولید مثل می کنند ، دوست خود را می شناسند ، دشمن خود را می شناسند ، راه دفاع از خود را آموخته اند ، در سرما و گرما برای حفظ خود ایده دارند ، جهت یابی می کنند ، بالایای طبیعی را می شناسند ، با همنوعان خود ارتباط برقرار میکنند و هزاران قابلیت بزرگ دارند این موجودات کوچک . از کف دست ما هم کوچکترند ! خودمان به این بزرگی را که از یاد برده ایم . با وجود گنجشک ها چطور میتوانیم به خدا بگوییم معجزه بیاورد ؟!
لاغر و با قد بلند . با پوست سفید و چهره ای نورانی ! خیلی دوستش دارم . خیلی دوستش داشتم . در این اتاق سرد و تاریک صبح ها با من بیدار می شد و شبها با من می خوابید . هیچ وقت تنهایم نگذاشت .
من هیچ وقت پای درد و دلش نشسته بودم . اینهمه غم را چطور ندیده بودم ؟ مگر می شود اینها یکباره به وجود آمده باشد؟ کبودی سر و صورتش از چیست ؟ چطور نفهمیده بودم ؟ بر خلاف او من اصلا دوست خوبی برایش نبودم . حالا که دارد از من جدا میشود تازه دارم نگاهش می کنم . تازه دارم رنج هایش را می بینم . هیچ وقت احوالش را نپرسیدم . مگر می شود ؟! این همه شکستگی و رنج یک شبه به وجود نیامده . ولی او تا همین دیروز هم به روی خودش نمی آورد . من هم هیچ نمی پرسیدم . دوست ساکت من!
مریض است ! مدام رنگ صورتش تغییر می کند . طاقت ندارم درد کشیدنش را ببینم . انگار دارد می سوزد از این درد . زجر میکشد ولی در این شرایط هم سعی دارد دردش را مخفی کند . به او میگویم داد بزن ! خودت را خالی کن . صدای ضعیفش را در گلو حبس می کند و زور می زند . مثل کسی که می خواهد ناله کند ولی بالش روی دهانش گذاشته باشند و فشار دهند . هر بار که ناله می کند رنگ چهره اش دگرگون می شود . کبودی سر و صورتش چه خوب نمایان شده .به من می گوید : بد جوری گیر افتادم . مانده ام بین تیرگی و روشنایی !
به او می گویم ، عزیزم! اینقدر خودت را اذیت نکن . داری از دست میروی . ولی او مریض است . انگار می خواهد بالا بیاورد . با هر بار تیک تاک ساعت ناله ای می کند و رنگ صورتش دگرگون می شود . آری ، می خواهد بالا بیاورد . چه کسی میداند او با من در این اتاق چه چیز هایی دیده ! او می خواهد از دست من بالا بیاورد . از دست منی که صبح تا شب به نور دعوتم می کرد و من بازکار خودم را می کردم . همدمم از تمام کثافت کاری هایی که از من دیده به تنگ آمده . از اینهمه نادیده گرفتن نور ... .
دوباره نگاهش میکنم . ناله میکند و رنگ صورتش ... . آه! دیگر طاقت ندارم . بس است دیگر ! تاریکی بهتر از شک میان نور و تیرگیست !
نیاز به یک همدم جدید دارم ! خاموشش کردم !
فردا باید یک مهتابی نو برای اتاقم بخرم .

این موجودات دو پا و دو پر با یک ورودی و یک خروجی ! زیبا و دوست داشتنی . بی نظیر در خلقت ، نشاط آور و ... پرواز این نماد آزادی .
با صورت های کوچک و چشمان گرد و با نمک . حواسشان باید جمع باشد . هم به دشمنان ، هم برای نخوردن نان با کپک ! وقتی نگاهشان می کنی استرس می گیرند . اما مگر می شود ؟ نگاه می کنی و آنها می زنند پَرَک . برای روزی خودشان تلاش می کنند . با استقامت و بردباری . در این سرمای زمستان . به هر جا می کشند سَرَک . وقتی از آنها پرسیدم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک کردند و گفتند : دَرَک !!!
پاسخ گنجشگ ها نتیجه ی بی مسئولیتی آنها نسبت به امور ما انسان ها بود . چه گنجشک های نمک نشناس و بی تفاوتی ! انسان ها اصلی ترین تامین کننده ی غذای آنها در شهر ها هستند . دود کش ها و انباری های گرم ما انسان ها امید آنها برای نجات از زمستان است . پارک ها و فضا های سبزی که ایجاد می کنیم محل تفریح و بازی آنهاست .حوض های آب و آب نما ها محل حمام کردن و آب خوردنشان هست . پس چرا اینقدر بی تفاوت جوابم را دادند ؟ عاقبت ما به درک ؟ مگر نه اینکه عاقبت ما و آنها به هم گره خورده ؟ نه ؟
باز هم به رفتارشان خیره می شوم .
حرکت مداوم سر و دم به این جهت و آن جهت . موقع حرف زدن ، راه رفتن ، خوردن و حتی نشستن . یک دقیقه هم آرام نمی نشینند . وروجک های کوچک . همه شان هم زمان حرف می زنند . همه با هم پر می کشند ، وقتی یکیشان خبر می دهد : «خطر نزدیک می شود ، کم کمَک!» . حیف شد . دیگر گنجشکی اینجا نیست . ولی انگار یکیشان آن طرف زده غمبرک . از او می پرسم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک می کند و می گوید : دَرَک !!!
او هم رفت . حالا که گنجشکی اینجا نیست ، راستش خوب که فکر می کنم آنها حق دارند . آنها هیچ نیازی به ما ندارند . هیچ نیازی . این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر همه ی ما هم زمان با هم نابود شویم ، آنها می توانند خودشان را تامین کنند . قبل از اینکه ما ساکن این دیار شویم آنها بوده اند و بعد از ما هم آنها خواهند بود . شاید حتی بهتر از امروز . آب های تمیز تر . هوای تمیز تر . سر و صدای کمتر . دشمن کمتر و شاید در مجموع زندگی بهتر . شاید ! اما ما واقعا به آنها احتیاج داریم . در این دنیایی که برای خودمان درست کردیم شاید جایی برای گنجشک ها نباشد ولی خوب که فکر کنیم واقعا به آنها احتیاج داریم .
نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر آشغال ریزه هایمان را می خورند و می آیند داخل دودکش هایمان لانه می سازند توهم برمان ندارد که ما عامل حیات و مماتشان هستیم . خود را تا درجه ی خدایی بالا نبریم . تصمیم خود را بر هر چیز ارجح ندانیم . وقتی می خواهیم درختی را قطع کنیم نظرشان را می پرسیم ؟ وقتی آب ها را آلوده می کنیم و آنها مجبورند بخورند و بمیرند به فکرشان هستیم؟ یک بار شده ، وقتی به هر دلیلی یک گنجشک توسط ما کشته می شود ، از آنها عذر خواهی کنیم ؟ وقتی می خواهیم یک خانه ی قدیمی که محل زندگی صدها گنجشک است خراب کنیم ، نظرشان را می پرسیم ؟ یا نه ، فقط چند سال یک بار که کارمان بیخ دار می شود و آینده مان نامعلوم ، می آییم سراغ این بیچاره ها که به آینده بینی معروفند ! می آییم نظرشان را راجع به عاقبتمان می پرسیم و هر بار که جواب می دهند باز هم کار خودمان را می کنیم . انگار از روی عادت باشد این نظر خواهی ! امسال هم که می گویند به درک !!!
نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم .
خود شیفتگی این مظهر دیکتاتوری . تو اساسا عادت داری به گونه ای بنویسی که کسی نتواند به جد با تو مخالفت کند . به گونه ای مینویسی که خواننده حتی اگر مخالف هم باشد نتواند مخالفت کند (جز در مواردی اندک) این هنر توست و خوب هم هست ولی ... . ولی باعث دیکتاتوری میشود . دیکتاتوری در عقیده !
محال است که مطلب تو بتواند همه را راضی کند . پس عده ای مخالفند و تو سعی در توجیه آنها میکنی . تو با افکار مختلف دوست بوده ای . با آنها مباحثه های طولانی کردی . مدتها مطالبشان را خواندی . در حین نوشتن اما همه ی این افکار پیش روی توست .دائما فکر میکنی که یک دنیا با یک دنیا سلیقه در انتظار مطلب توست ! و تو در حین نوشتن تمام این سلایق را در نظر میگیری . و اینگونه است که نمی توانی هیچ گاه نظر محکمی ارائه دهی . چون در نوشتنت مخاطبان را ملاک قرار میدهی نه مخاطب را !
مخاطب کیست ؟ - خدا ! ، ....... و پیامبر ، مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَى(1)
اثر ماندگار اثری نیست که مخالفی نداشته باشد . اثریست که فقط و فقط برای مخاطب باشد . مثل تابلویی که حسین (ع) کشید . و ماندگار شد . با آنهمه مخالف !
پس سعی کن ، فقط سعی کن که مخاطبان را در نظر نگیری !
بسم الله
صدا میزنم...
باران...
جواب...
ندا...
نمیشود . سخت است . نوشتن برای مخاطبان چقدر راحت تر است !
پایان
(1)و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید!«النجم/3»
استفاده از نام یکی از راه های پنهان کردن شخصیت حقیقی افراد است . نام ها مهم اند و مثل همیشه هدفشان اذهان عمومیست .
واقعه از آنجا واقع میشد که از نامی سوء استفاده میشد . و به رسمی جاری در مناسبات تبدیل شده بود .فکر کردن در باب نام ها حرام بود . و اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
حسین (ع) را چه شده بود ؟ او که از خاندان نبی بود . او که خود نمک پرورده ی اسلام بود . او که خود هر چه داشت از اسلام داشت . حالا چه شده است که علیه جانشین پیامبر قیام کرده ؟ حسین (ع) را چه شده بود ؟ و همه چیز خوب بود . فقط یک سوال حرام بود ! فکر کردن در باب نام ها حرام بود . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
حسین (ع) که قصد قیام نداشت . به زور خواستند از او بیعت بگیرند . او بین بیعت و مرگ ، زیر بار ذلت نرفتن را انتخاب کرد . مهم نیست که کدام بد بود یا بدتر ؟ کدام خوب بود یا خوب تر ؟ مهم این بود که چیزی بر خلاف آن دو چیزی که اجبار بود ، اختیار کرد . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
قلم را برداشت و خاک را صفحه کرد . نقشی از یک نام و سوالی از پی آن . نقش زد پیامبر را در جایگاهش . مسلمین را در جایگاهشان . هر کس را جای خودش گذاشت . محمد(ص) رسول بود . علی (ع) ولی بود . در نقش او همه ی اموال مردم حساب داشت . پول ها به عدالت تقسیم میشد . با مردم با عدالت رفتار میشد . همه چیز سر جایش بود . فقط در نقش حسین (ع) یزید نبود . در نقش او یزید جایی نداشت . حال آنکه آنروز همه جا برای یزید بود . شاید حسین (ع) برای کشیدن این تابلو عجله کرده بود . او یک سوال داشت . آیا همه چیز با یک اسم درست میشود ؟ این که بگویی من خلیفه ی مسلمینم ! اما فکر کردن در باب نام ها حرام بود . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
...............
معلم :
موضوع انشا : «فواید مطالعه ی تاریخ»
تاریخ خیلی پند آموز است . همه ی ما میدانیم که باید از تاریخ درس بگیریم . ما در تاریخ سرگذشت گذشتگان خود را می بینیم و از آنها درس می گیریم . اگر ما تاریخ را نخوانیم آنوقت نمی توانیم راه درست را انتخاب کنیم . زیرا تاریخ تجربه ی گذشتگان را به ما انتقال می دهد . و ما راحت تر می توانیم تصمیم بگیریم .
...............
پنام می برم به خدا از شر نام ها .
ساده لوحانه است که فکر کنیم خدا بالاست ! پس چرا سرمان را برای حرف زدن با او بالا می گیریم ؟
ابلهانه است که فکر کنیم خدا می نشیند ! پس چرا همه اش می گوییم : یک نفر آن بالا نشسته ؟
احمقانه است که فکر کنیم خدا آن بالا نشسته تا ما کار کنیم و او متناسب با کار های ما برای ما مانع یا راه به وجود آورد . ما بازی کامپیوتری خدا نیستیم که از موانع عبورمان دهد یا اشتباه کند و در چاهمان بیاندازد . بلکه این بازیچه (1) از ابتدا بر اساس نظم و برای بازی ما خلق شده . هر عملی را پاسخیست . بسیار ، بسیار ، بسیار ، بسیار و باز هم بسیار کم پیش می آید که خدا خود ، بر خلاف نظم جاری مقدری را بر ما تقدیر نماید! و ما آن را معجزه می گوییم . اگر درست فکر کرده باشیم ! زیرا خداوند بر همه چیز قدیر است و لذا همه ی حالات را در نظم خلقت گنجانده است .
و اما تاریخ داستان این نظم است . فرمول(2) های این بازیچه را از تاریخ میتوان خارج کرد . اینکه هر عملی چه عکس العملی دارد . این که خون پایه های مشروعیت را می لرزاند .سوال از نام را که قبلا فقط توسط صاحب خون بیان میشد ، تبدیل به یک سوال عمومی میکند . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
کليه حقوق و امتيازات اين وبلاگ متعلق به ارزشمند ميباشد و هر گونه کپي برداري از مطالب آن با ذکر منبع بلا مانع است
CopyRight 2005-2011 Arzeshmand.blogfa.com , All Rights Reserved