تبليغاتX
ارزشمند
ارزشمند

منبع تصویر :http://network.moaj.org/view/post:848644

این موجودات دو پا و دو پر با یک ورودی و یک خروجی ! زیبا و دوست داشتنی . بی نظیر در خلقت ، نشاط آور و ...  پرواز این نماد آزادی .

با صورت های کوچک و چشمان گرد و با نمک . حواسشان باید جمع باشد . هم به دشمنان ، هم برای نخوردن نان  با کپک ! وقتی نگاهشان می کنی استرس می گیرند . اما مگر می شود ؟ نگاه می کنی و آنها می زنند پَرَک . برای روزی خودشان تلاش می کنند . با استقامت و بردباری . در این سرمای زمستان . به هر جا می کشند سَرَک . وقتی از آنها پرسیدم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک کردند و گفتند : دَرَک !!!

پاسخ گنجشگ ها نتیجه ی بی مسئولیتی آنها نسبت به امور ما انسان ها بود . چه گنجشک های نمک نشناس و بی تفاوتی ! انسان ها اصلی ترین تامین کننده ی غذای آنها در شهر ها هستند . دود کش ها و انباری های گرم ما انسان ها امید آنها برای نجات از زمستان است . پارک ها و فضا های سبزی که ایجاد می کنیم محل تفریح و بازی آنهاست .حوض های آب و آب نما ها محل حمام کردن و آب خوردنشان هست . پس چرا اینقدر بی تفاوت جوابم را دادند ؟ عاقبت ما به درک ؟ مگر نه اینکه عاقبت ما و آنها به هم گره خورده ؟ نه ؟

باز هم به رفتارشان خیره می شوم .

حرکت مداوم سر و دم به این جهت و آن جهت . موقع حرف زدن ، راه رفتن ، خوردن و حتی نشستن یک دقیقه هم آرام نمی نشینند . وروجک های کوچک . همه شان هم زمان حرف می زنند . همه با هم پر می کشند ، وقتی یکیشان خبر می دهد : «خطر نزدیک می شود ، کم کمَک!» . حیف شد . دیگر گنجشکی اینجا نیست . ولی انگار یکیشان آن طرف زده غمبرک . از او می پرسم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک می کند و می گوید : دَرَک !!!

او هم رفت . حالا که گنجشکی اینجا نیست ، راستش خوب که فکر می کنم آنها حق دارند . آنها هیچ نیازی به ما ندارند . هیچ نیازی . این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر همه ی ما هم زمان با هم نابود شویم ، آنها می توانند خودشان را تامین کنند . قبل از اینکه ما ساکن این دیار شویم آنها بوده اند و بعد از ما هم آنها خواهند بود . شاید حتی بهتر از امروز . آب های تمیز تر . هوای تمیز تر . سر و صدای کمتر . دشمن کمتر و شاید در مجموع زندگی بهتر . شاید ! اما ما واقعا به آنها احتیاج داریم . در این دنیایی که برای خودمان درست کردیم شاید جایی برای گنجشک ها نباشد ولی خوب که فکر کنیم واقعا به آنها احتیاج داریم .

نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر آشغال ریزه هایمان را می خورند و می آیند داخل دودکش هایمان لانه می سازند توهم برمان ندارد که ما عامل حیات و مماتشان هستیم . خود را تا درجه ی خدایی بالا نبریم . تصمیم خود را بر هر چیز ارجح ندانیم . وقتی می خواهیم درختی را قطع کنیم نظرشان را می پرسیم ؟ وقتی آب ها را آلوده می کنیم و آنها مجبورند بخورند و بمیرند به فکرشان هستیم؟ یک بار شده ، وقتی به هر دلیلی یک گنجشک توسط ما کشته می شود ، از آنها عذر خواهی کنیم ؟ وقتی می خواهیم یک خانه ی قدیمی که محل زندگی صدها گنجشک است خراب کنیم ، نظرشان را می پرسیم ؟ یا نه ، فقط چند سال یک بار که کارمان بیخ دار می شود و آینده مان نامعلوم ، می آییم سراغ این بیچاره ها که به آینده بینی معروفند ! می آییم نظرشان را راجع به عاقبتمان می پرسیم و هر بار که جواب می دهند باز هم کار خودمان را می کنیم . انگار از روی عادت باشد این نظر خواهی ! امسال هم که می گویند به درک !!!

نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم .

+ تاريخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:17 نويسنده ارزشمند |
وقتی آنقدر کار داری که برای هیچ چیز وقت نداری ، یک صدا میگوید : «تو این بازار شام ، این وبلاگ را بی خیال شو» . بعد می آیی که بی خیال شوی دوباره یک چیز هایی نمی گذارند . مثل دو ، سه نفری که در این دنیا مطلبت را می خوانند و فکر می کنند و تحلیل می کنند و چه زیبا برداشت می کنند . و زحمت می کشند و نظر می دهند و تو یک باره توهم میگیری که چقدر مهم شدی و چه خوب می نویسی و کلا حیفی و خود شیفتگی !

خود شیفتگی این مظهر دیکتاتوری . تو اساسا عادت داری به گونه ای بنویسی که کسی نتواند به جد با تو مخالفت کند . به گونه ای مینویسی که خواننده حتی اگر مخالف هم باشد نتواند مخالفت کند (جز در مواردی اندک) این هنر توست و خوب هم هست ولی ... . ولی باعث دیکتاتوری میشود . دیکتاتوری در عقیده !

محال است که مطلب تو بتواند همه را راضی کند . پس عده ای مخالفند و تو سعی در توجیه آنها میکنی . تو با افکار مختلف دوست بوده ای . با آنها مباحثه های طولانی کردی . مدتها مطالبشان را خواندی . در حین نوشتن اما همه ی این افکار پیش روی توست .دائما فکر میکنی که یک دنیا با یک دنیا سلیقه در انتظار مطلب توست ! و تو در حین نوشتن تمام این سلایق را در نظر میگیری . و اینگونه است که نمی توانی هیچ گاه نظر محکمی ارائه دهی . چون در نوشتنت مخاطبان را ملاک قرار میدهی نه مخاطب را !

مخاطب کیست ؟ - خدا ! ، ....... و پیامبر ، مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَى(1)

اثر ماندگار اثری نیست که مخالفی نداشته باشد . اثریست که فقط و فقط برای مخاطب باشد . مثل تابلویی که حسین (ع) کشید . و ماندگار شد . با آنهمه مخالف !

پس سعی کن ، فقط سعی کن که مخاطبان را در نظر نگیری ! 

بسم الله 

صدا میزنم...

باران...

جواب...

ندا...

نمیشود . سخت است . نوشتن برای مخاطبان چقدر راحت تر است !

پایان


(1)و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید!«النجم/3» 

+ تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت 23:40 نويسنده ارزشمند |
از کوزه همان برون تراود که در اوست . 

استفاده از نام یکی از راه های پنهان کردن شخصیت حقیقی افراد است . نام ها مهم اند و مثل همیشه هدفشان اذهان عمومیست . 

واقعه از آنجا واقع میشد که از نامی سوء استفاده میشد . و به رسمی جاری در مناسبات تبدیل شده بود .فکر کردن در باب نام ها حرام بود . و اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد . 

حسین (ع) را چه شده بود ؟ او که از خاندان نبی بود . او که خود نمک پرورده ی اسلام بود . او که خود هر چه داشت از اسلام داشت . حالا چه شده است که علیه جانشین پیامبر قیام کرده ؟ حسین (ع) را چه شده بود ؟ و همه چیز خوب بود . فقط یک سوال حرام بود ! فکر کردن در باب نام ها حرام بود .  اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .

حسین (ع) که قصد قیام نداشت . به زور خواستند از او بیعت بگیرند . او بین بیعت و مرگ ، زیر بار ذلت نرفتن را انتخاب کرد . مهم نیست که کدام بد بود یا بدتر ؟ کدام خوب بود یا خوب تر ؟ مهم این بود که چیزی بر خلاف آن دو چیزی که اجبار بود ، اختیار کرد .  اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .

قلم را برداشت و خاک را صفحه کرد . نقشی از یک نام و سوالی از پی آن . نقش زد پیامبر را در جایگاهش . مسلمین را در جایگاهشان . هر کس را جای خودش گذاشت . محمد(ص) رسول بود . علی (ع) ولی بود . در نقش او همه ی اموال مردم حساب داشت . پول ها به عدالت تقسیم میشد . با مردم با عدالت رفتار میشد . همه چیز سر جایش بود . فقط در نقش حسین (ع) یزید نبود . در نقش او یزید جایی نداشت . حال آنکه آنروز همه جا برای یزید بود . شاید حسین (ع) برای کشیدن این تابلو عجله کرده بود . او یک سوال داشت . آیا همه چیز با یک اسم درست میشود ؟ این که بگویی من خلیفه ی مسلمینم ! اما فکر کردن در باب نام ها حرام بود . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .

...............

معلم : 

موضوع انشا : «فواید مطالعه ی تاریخ» 

تاریخ خیلی پند آموز است . همه ی ما میدانیم که باید از تاریخ درس بگیریم . ما در تاریخ سرگذشت گذشتگان خود را می بینیم و از آنها درس می گیریم . اگر ما تاریخ را نخوانیم آنوقت نمی توانیم راه درست را انتخاب کنیم . زیرا تاریخ تجربه ی گذشتگان را به ما انتقال می دهد . و ما راحت تر می توانیم تصمیم بگیریم .

...............

پنام می برم به خدا از شر نام ها . 

ساده لوحانه است که فکر کنیم خدا بالاست ! پس چرا سرمان را برای حرف زدن با او بالا می گیریم ؟ 

ابلهانه است که فکر کنیم خدا می نشیند ! پس چرا همه اش می گوییم : یک نفر آن بالا نشسته ؟

احمقانه است که فکر کنیم خدا آن بالا نشسته تا ما کار کنیم و او متناسب با کار های ما برای ما مانع یا راه به وجود آورد . ما بازی کامپیوتری خدا نیستیم که از موانع عبورمان دهد یا اشتباه کند و در چاهمان بیاندازد . بلکه این بازیچه (1) از ابتدا بر اساس نظم و برای بازی ما خلق شده . هر عملی را پاسخیست . بسیار ، بسیار ، بسیار ، بسیار و باز هم بسیار کم پیش می آید که خدا خود ، بر خلاف نظم جاری مقدری را بر ما تقدیر نماید! و ما آن را معجزه می گوییم . اگر درست فکر کرده باشیم ! زیرا خداوند بر همه چیز قدیر است و لذا همه ی حالات را در نظم خلقت گنجانده است .

و اما تاریخ داستان این نظم است . فرمول(2) های این بازیچه را از تاریخ میتوان خارج کرد . اینکه هر عملی چه عکس العملی دارد . این که خون پایه های مشروعیت را می لرزاند .سوال از نام را که قبلا فقط توسط صاحب خون بیان میشد ، تبدیل به یک سوال عمومی میکند . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .


(1)وَمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَیرٌ لِلَّذِینَ یتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
زندگی دنیا، چیزی جز بازی و سرگرمی نیست! و سرای آخرت، برای آنها که پرهیزگارند، بهتر است! آیا نمی‌اندیشید؟! «الأنعام/32» 

(2)وَلْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعَافًا خَافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَلْیقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا 
کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود بیادگار بگذارند از آینده آنان می‌ترسند، باید (از ستم درباره یتیمان مردم) بترسند! از (مخالفت) خدا بپرهیزند، و سخنی استوار بگویند. «نسا/9» 


و شاید ادامه داشته باشد ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 23:47 نويسنده ارزشمند |
مدعی بر سر منبر می گفت : «

... از داستان عاشورا می بایست درس گرفت . مهمترین درسی که از واقعه ی عاشورا میتوان گرفت درس تبعیت از امام است . درس بصیرت و ولایت پذیری است . ببینید چطور یاران حضرت تا آخرین قطره ی خون پای امام زمانشان ایستادند ! کسانی که مقابل حسین ایستادند - عده ای بی بصیرت بودند . نمی توانستند تحلیل درستی از امور داشته باشند و تبعیت هم نمیکردند . شما مردم یا باید با بصیرت موضوعات زمان خود را تحلیل کنید یا اگر نمیتوانید از رهبرتان پیروی کنید ! ...

»

حادثه ی عظیمیست عاشورا ! هر کس به فراخور دانش - مقام - ثروت - پست و جایگاهی که دارد برداشتی از آن میکند . برداشتی که نمیتوان آن را رد کرد . زیرا هر روز عاشوراست !

یکی دو سال است که نوایی از منبرها شنیده میشود . نوای درس گرفتن از عاشورا - آن هم در جهت ولایت پذیری . آن هم با همان تفسیری که ارائه میکنند .

امروز میخواهم داستان را با همان ویژگی ها که همه میدانیم و میدانند بنویسم . آیا داستان کربلا از ولایت مداری همان را میگوید که ما می گوییم ؟

آنجا که حسین(ع) اصحاب خود را جمع کرد . به اصحاب فرمود : من بیعتم را از شما برداشتم . دست زن و بچه ی خود را بگیرید و بروید . عده ای رفتند .

همین ماجرا شب عاشورا هم اتفاق افتاد . حضرت به جد و با اصرار سعی داشتند همه را راهی کنند . به قبیله ی مسلم گفتند : مسلم از خاندان شما کافیست . شما بروید . اما سوز داستان همه اش اینجاست . افراد یک به یک بلند میشوند و میگویند : ماهرگز تو را ترک نمیکنیم . حتی می گویند : ای کاش ۱۰۰۰ جان داشتیم و در راه تو می دادیم .

در تفسیر امروز ما از ولایت پذیری طنز داستان نمایان میشود . آنجا که مخالفان سرسخت فرمان امام میشوند بصیر و ولایت مدار و آنها که به فرمان امام تن می دهند و صحنه را ترک میکنند - میشوند بی بصیرت !

حال اینجا یک ایراد وجود دارد . امروز همه میدانند که یاری حسین (حق مطلق) خوب بود . و همه میدانند که یاران امام کار خوبی کردند که دست از او برنداشتند . ولی تفسیر ما از ولایت لنگ میزند .

در تفسیر حقانی از ولایت مداری - آنها ولایت پذیرند که عقل را تا آخرین لحظه و حتی بعد از فرمان امام (ع) کنار نگذاشتند . در تفسیر خودمانی از ولایت مداری - فرمان ولی بر هر چیز مقدم است . حتی بر عقل . یعنی اگر عقلت چیز دیگری گفت و ولی چیز دیگر . باید فرمان ولی را بپذیری . به راستی اگر یاران حسین همه بر تفسیر خودمانی از ولایت عمل میکردند امروز حرمی جز حرم حسین (ع) وجود داشت ؟ آیا بین الحرمینی بود ؟

ولی امر میگوید : بروید . به جد هم میگوید . عقل میگوید : نرو . حسین (ع) تنها می ماند . به راستی چه چیزی جز عقل میگوید نرو ؟ زندگی میگوید برو . ثروت میگوید برو . ولی امر میگوید برو . عقل و بینش و بصیرت می گوید بمان . اینجاست که امام صادق (ع) گفت : عموی ما عباس(ع) - دارای بصیرت زیاد بود .

باز ندا میگوید : « تازه اینها همه در مورد حق مطلق و امام معصوم است . »

و داستان حمله ی یک بز شاخدار به سه دوست . بز دنبال آن یکی میکرد که تند تر از همه می دوید . انگار بز ها هم دوست دارند با طعمه ی خود بازی کنند . آخر هم شاخ خود را از پشت در بدنش فرو کرد . و من که آنجا خوابیده بودم از همه در امان تر بودم . و من تنها راهی پشت بام های کاه گلی روستا شدم که از بچگی عاشقشان بودم . اما نه زمانی که باران می بارد . وزن امروز من و پشت بام کاه گلی دیروز و نردبامی که همیشه از آن بالا می رفتم . به پله های آخر که میرسم مقصد را دودستی میگیرم تا خودم را بالا بکشم . اما گل ها خیس خورده اند . هر آجری را که میگیری امکان افتادنش هست . و نردبام هم دارد می افتد . آخر نفهمیدم که رسیدم یا نه . از خواب پریدم !

ندا سعی دارد - هر روز عاشورا -را از من بگیرد . ولی من زیر بار نمیروم .

ادامه دارد ...

+ تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:56 نويسنده ارزشمند |

ارزشمند !

میخواهم تو را با خود به مکانی عجیب ببرم . تصور کن مکانی را که در آن ، بر روی یکی از دیوار های شهر که اتفاقا در شلوغ ترین نقطه شهر هم هست - شروع کنی به نوشتن یک داستان ! بعد سعی کنی این داستان را به داستانی دیگر ربط دهی . و چیزی که در تمام این مراحل جلب توجه میکند عدم توجه عابران و رهگذران به کار های توست . اصلا انگار کسی تو را نمی بیند .

حالا چند حالت دارد . یا تو خیلی بد داستان می نویسی . یا همه ی داستان ها برای مردم تکراری شده . یا شاید جای بدی را برای داستان نوشتن انتخاب کردی . شاید در آن موقعیت مکانی کسی حوصله داستان خواندن را نداشته باشد .

یک نفر اینجا دارد داد میزند و من نمی فهمم چه میگوید ! فقط لرزش پنجره را از صدای یکنواخت گامپ ، گامپ می فهمم . الان می فهمم که زبان فارسی چقدر در بیان صدا ها ضعیف است .

نوشتن در دل اینهمه صدا هم عالمی دارد .

قبلا یک جور فکر می کردم و حالا جور دیگر . علتش را دقیق نمیدانم . شاید قبلا اطلاعاتم کمتر بود . شاید قبلا تعصب داشتم . شاید قبلا بچه بودم . شاید نسبت به تفکرات کودکی ام انجماد داشتم . شاید امروز آگاه تر شده ام . شاید بیشتر مطالعه کرده ام . شاید خیلی چیز ها قبلا روشن نبود و حالا روشن شده . نمیدانم علتش چیست ! فقط این را میدانم که قبلا کمتر گناه میکردم !!! قبلا بیشتر قرآن میخواندم !!! و بیشتر گریه میکردم !!!

رابطه مستقیم بین گناه و عقیده را اول بار - تو به من گفتی . آنگاه که گفتند داستانت را نمیفهمیم و تو را استهزا کردند و تو گفتی : «شکم هایتان از مال حرام پر شده !»

بعد این رابطه را در قرآن یافتم . هنگامی که حقی می آید . گروهی که خدا دوستشان دارد بدون سوال می پذیرند . گروه دیگر سوال و جواب دارند . بسیاریشان هدایت میشوند و بسیاریشان گمراه . ولی جز گناه کاران گمراه نمی شوند !!! (1)

حالا چه اصراری داری در گروه دوم باشی . خدا گروه اولی ها را بیشتر دوست دارد . اما صبر کن !

همان ندای جدید است . دوباره میخواهند القا بفرمایند .

ندا میگوید :«آن مواردی که تو به آنها اشاره کردی زمانیست که طرف مقابل حق مطلق باشد . یعنی باطل در آن راه نداشته باشد . حق به درستی عرضه شده و آنگاه گروه گناهکار آن را رد میکنند . نه در زمانی که حق و باطل آمیخته است . با گروه هایی مواجه ایم که هم حق درشان هست هم باطل . هم دروغ میگویند هم راست . منتها باید گروهی را انتخاب کنی که بیشتر راست میگوید . به قول معروف بین بد و بد تر ، بد را انتخاب کردن است . و جریمه ی انتخاب بدتر هم انگ گناهکار بودن نیست . این ننگ برای تو سنگین آمد!!! »

جمله ی آخرت را نفهمیدم ، ندا ! آنجا که سه تا علامت تعجب گذاشتی !

ندا میگوید : «چیزی نیست . میگویم خودت را گناهکار ندان و انتخاب هایت را از سر گناه مپندار که تو آنقدر ها هم گناهکار نیستی »

دلت خوش است ندا . تو هم اگر هر لحظه فکر میکردی که اگر در زمان امام حسین(ع) بودی یقینا با حسین(ع) نبودی حال مرا داشتی . تو هم اگر برای مخالفان حسین (ع) حق قائل میشدی ... . خب حسین حق بود ولی آنها که نمی دانستند . فضا را مسموم کرده بودند . فکر میکردند حسین(ع) ناحق است و یا حداقل به قول تو هم حق دارد و هم باطل . اگر میدانستند که حق مطلق است که ... .

ندا می گوید : « اصلا این ارتباط دادن ها درست نیست . چیزی که واضح است در زمان حاضر حق مطلق نداریم . و انتخاب بین بد و بدتر است . »

پس چرا می گویند : کل یوم عاشورا و ... . پس چه درسی میتوان از عاشورا گرفت ؟

باز ندا میگوید :«اساسا درس را زمانی میگیرند که همه چیز تمام شده . حادثه عاشورا درس آموز است چون تمام شده . چطور میتوان درس آن را برای حوادثی که امروز شروع شده و فردایش مشخص نیست پیاده کرد ؟ امروز هم زمانی که حوادث تمام میشوند تازه میتوان از آنها درس قطعی گرفت ؟ آیا اینطور نیست ؟»

ندا ، دیروز تر حرف هایت قشنگ تر بود .اینک هم قشنگ است ، ولی بو می دهد . شاید شامه ی من به علت گناه ضعیف شده . حرف هایت را در وبلاگم میگذارم ببینم دیگران چه می گویند . همان دیواری که هیچ کس به آن توجه نمیکند .

اینک ندا میگوید : «ماجرا ی دیوار وسط شهر چیست ؟»

خودم هم نمیدانم . پسرکی را تصور کن که شب را نمی خوابد که صبح زود امتحان دارد . صبح زود می رود و از او امتحان نمی گیرند . او که تمام شب بیدار بوده و خسته است ، بعد از یک ضد حال شدید قصد پیاده روی در شهر می کند . همینطور راه می رود  با خودش حرف میزند و مثل دیوانه ها می خندد و همش فکر می کند که اگر مردم به او توجه کنند ، می فهمند دیوانه است . برای همین جلوی دهانش را میگیرد و با خودش حرف میزند .

ندا :«این کدام دیوانه ایست ؟ و اصلا چه ربطی به سوال من داشت ؟»

من ! و هیچ .

نظریه ای می دهم که خود به طنز آن آگاه ترم . همیشه کسانی موفق اند که میان خوب و خوب تر ، خوب را انتخاب کنند !

لیکن ندا می گوید : «نظریه ی خوبیست . منتها خیلی آرمانیست . خوب هم پیدا نمیشود چه رسد به خوب تر »

من هم برای همین گفتم :« خوب را انتخاب کنند .»

ادامه دارد ...


(۱)خداوند از این که (به موجودات ظاهرا کوچکی مانند) پشه، و حتی کمتر از آن، مثال بزند شرم نمی‌کند. (در این میان) آنان که ایمان آورده‌اند، می‌دانند که آن، حقیقتی است از طرف پروردگارشان؛ و اما آنها که راه کفر را پیموده‌اند، (این موضوع را بهانه کرده) می‌گویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» (آری،) خدا جمع زیادی را با آن گمراه، و گروه بسیاری را هدایت می‌کند؛ ولی تنها فاسقان را با آن گمراه می‌سازد! ((بقره <۲۶>))

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:59 نويسنده ارزشمند |