|
ارزشمند
|

این موجودات دو پا و دو پر با یک ورودی و یک خروجی ! زیبا و دوست داشتنی . بی نظیر در خلقت ، نشاط آور و ... پرواز این نماد آزادی .
با صورت های کوچک و چشمان گرد و با نمک . حواسشان باید جمع باشد . هم به دشمنان ، هم برای نخوردن نان با کپک ! وقتی نگاهشان می کنی استرس می گیرند . اما مگر می شود ؟ نگاه می کنی و آنها می زنند پَرَک . برای روزی خودشان تلاش می کنند . با استقامت و بردباری . در این سرمای زمستان . به هر جا می کشند سَرَک . وقتی از آنها پرسیدم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک کردند و گفتند : دَرَک !!!
پاسخ گنجشگ ها نتیجه ی بی مسئولیتی آنها نسبت به امور ما انسان ها بود . چه گنجشک های نمک نشناس و بی تفاوتی ! انسان ها اصلی ترین تامین کننده ی غذای آنها در شهر ها هستند . دود کش ها و انباری های گرم ما انسان ها امید آنها برای نجات از زمستان است . پارک ها و فضا های سبزی که ایجاد می کنیم محل تفریح و بازی آنهاست .حوض های آب و آب نما ها محل حمام کردن و آب خوردنشان هست . پس چرا اینقدر بی تفاوت جوابم را دادند ؟ عاقبت ما به درک ؟ مگر نه اینکه عاقبت ما و آنها به هم گره خورده ؟ نه ؟
باز هم به رفتارشان خیره می شوم .
حرکت مداوم سر و دم به این جهت و آن جهت . موقع حرف زدن ، راه رفتن ، خوردن و حتی نشستن . یک دقیقه هم آرام نمی نشینند . وروجک های کوچک . همه شان هم زمان حرف می زنند . همه با هم پر می کشند ، وقتی یکیشان خبر می دهد : «خطر نزدیک می شود ، کم کمَک!» . حیف شد . دیگر گنجشکی اینجا نیست . ولی انگار یکیشان آن طرف زده غمبرک . از او می پرسم : عاقبت ما چه می شود ؟ کمی جیک جیک می کند و می گوید : دَرَک !!!
او هم رفت . حالا که گنجشکی اینجا نیست ، راستش خوب که فکر می کنم آنها حق دارند . آنها هیچ نیازی به ما ندارند . هیچ نیازی . این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر همه ی ما هم زمان با هم نابود شویم ، آنها می توانند خودشان را تامین کنند . قبل از اینکه ما ساکن این دیار شویم آنها بوده اند و بعد از ما هم آنها خواهند بود . شاید حتی بهتر از امروز . آب های تمیز تر . هوای تمیز تر . سر و صدای کمتر . دشمن کمتر و شاید در مجموع زندگی بهتر . شاید ! اما ما واقعا به آنها احتیاج داریم . در این دنیایی که برای خودمان درست کردیم شاید جایی برای گنجشک ها نباشد ولی خوب که فکر کنیم واقعا به آنها احتیاج داریم .
نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم . اگر آشغال ریزه هایمان را می خورند و می آیند داخل دودکش هایمان لانه می سازند توهم برمان ندارد که ما عامل حیات و مماتشان هستیم . خود را تا درجه ی خدایی بالا نبریم . تصمیم خود را بر هر چیز ارجح ندانیم . وقتی می خواهیم درختی را قطع کنیم نظرشان را می پرسیم ؟ وقتی آب ها را آلوده می کنیم و آنها مجبورند بخورند و بمیرند به فکرشان هستیم؟ یک بار شده ، وقتی به هر دلیلی یک گنجشک توسط ما کشته می شود ، از آنها عذر خواهی کنیم ؟ وقتی می خواهیم یک خانه ی قدیمی که محل زندگی صدها گنجشک است خراب کنیم ، نظرشان را می پرسیم ؟ یا نه ، فقط چند سال یک بار که کارمان بیخ دار می شود و آینده مان نامعلوم ، می آییم سراغ این بیچاره ها که به آینده بینی معروفند ! می آییم نظرشان را راجع به عاقبتمان می پرسیم و هر بار که جواب می دهند باز هم کار خودمان را می کنیم . انگار از روی عادت باشد این نظر خواهی ! امسال هم که می گویند به درک !!!
نمی توانیم بگوییم چون بی تفاوتند پس حقی ندارند . نخیر آقا ! این ما هستیم که به آنها احتیاج داریم .
خود شیفتگی این مظهر دیکتاتوری . تو اساسا عادت داری به گونه ای بنویسی که کسی نتواند به جد با تو مخالفت کند . به گونه ای مینویسی که خواننده حتی اگر مخالف هم باشد نتواند مخالفت کند (جز در مواردی اندک) این هنر توست و خوب هم هست ولی ... . ولی باعث دیکتاتوری میشود . دیکتاتوری در عقیده !
محال است که مطلب تو بتواند همه را راضی کند . پس عده ای مخالفند و تو سعی در توجیه آنها میکنی . تو با افکار مختلف دوست بوده ای . با آنها مباحثه های طولانی کردی . مدتها مطالبشان را خواندی . در حین نوشتن اما همه ی این افکار پیش روی توست .دائما فکر میکنی که یک دنیا با یک دنیا سلیقه در انتظار مطلب توست ! و تو در حین نوشتن تمام این سلایق را در نظر میگیری . و اینگونه است که نمی توانی هیچ گاه نظر محکمی ارائه دهی . چون در نوشتنت مخاطبان را ملاک قرار میدهی نه مخاطب را !
مخاطب کیست ؟ - خدا ! ، ....... و پیامبر ، مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَى(1)
اثر ماندگار اثری نیست که مخالفی نداشته باشد . اثریست که فقط و فقط برای مخاطب باشد . مثل تابلویی که حسین (ع) کشید . و ماندگار شد . با آنهمه مخالف !
پس سعی کن ، فقط سعی کن که مخاطبان را در نظر نگیری !
بسم الله
صدا میزنم...
باران...
جواب...
ندا...
نمیشود . سخت است . نوشتن برای مخاطبان چقدر راحت تر است !
پایان
(1)و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید!«النجم/3»
استفاده از نام یکی از راه های پنهان کردن شخصیت حقیقی افراد است . نام ها مهم اند و مثل همیشه هدفشان اذهان عمومیست .
واقعه از آنجا واقع میشد که از نامی سوء استفاده میشد . و به رسمی جاری در مناسبات تبدیل شده بود .فکر کردن در باب نام ها حرام بود . و اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
حسین (ع) را چه شده بود ؟ او که از خاندان نبی بود . او که خود نمک پرورده ی اسلام بود . او که خود هر چه داشت از اسلام داشت . حالا چه شده است که علیه جانشین پیامبر قیام کرده ؟ حسین (ع) را چه شده بود ؟ و همه چیز خوب بود . فقط یک سوال حرام بود ! فکر کردن در باب نام ها حرام بود . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
حسین (ع) که قصد قیام نداشت . به زور خواستند از او بیعت بگیرند . او بین بیعت و مرگ ، زیر بار ذلت نرفتن را انتخاب کرد . مهم نیست که کدام بد بود یا بدتر ؟ کدام خوب بود یا خوب تر ؟ مهم این بود که چیزی بر خلاف آن دو چیزی که اجبار بود ، اختیار کرد . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
قلم را برداشت و خاک را صفحه کرد . نقشی از یک نام و سوالی از پی آن . نقش زد پیامبر را در جایگاهش . مسلمین را در جایگاهشان . هر کس را جای خودش گذاشت . محمد(ص) رسول بود . علی (ع) ولی بود . در نقش او همه ی اموال مردم حساب داشت . پول ها به عدالت تقسیم میشد . با مردم با عدالت رفتار میشد . همه چیز سر جایش بود . فقط در نقش حسین (ع) یزید نبود . در نقش او یزید جایی نداشت . حال آنکه آنروز همه جا برای یزید بود . شاید حسین (ع) برای کشیدن این تابلو عجله کرده بود . او یک سوال داشت . آیا همه چیز با یک اسم درست میشود ؟ این که بگویی من خلیفه ی مسلمینم ! اما فکر کردن در باب نام ها حرام بود . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
...............
معلم :
موضوع انشا : «فواید مطالعه ی تاریخ»
تاریخ خیلی پند آموز است . همه ی ما میدانیم که باید از تاریخ درس بگیریم . ما در تاریخ سرگذشت گذشتگان خود را می بینیم و از آنها درس می گیریم . اگر ما تاریخ را نخوانیم آنوقت نمی توانیم راه درست را انتخاب کنیم . زیرا تاریخ تجربه ی گذشتگان را به ما انتقال می دهد . و ما راحت تر می توانیم تصمیم بگیریم .
...............
پنام می برم به خدا از شر نام ها .
ساده لوحانه است که فکر کنیم خدا بالاست ! پس چرا سرمان را برای حرف زدن با او بالا می گیریم ؟
ابلهانه است که فکر کنیم خدا می نشیند ! پس چرا همه اش می گوییم : یک نفر آن بالا نشسته ؟
احمقانه است که فکر کنیم خدا آن بالا نشسته تا ما کار کنیم و او متناسب با کار های ما برای ما مانع یا راه به وجود آورد . ما بازی کامپیوتری خدا نیستیم که از موانع عبورمان دهد یا اشتباه کند و در چاهمان بیاندازد . بلکه این بازیچه (1) از ابتدا بر اساس نظم و برای بازی ما خلق شده . هر عملی را پاسخیست . بسیار ، بسیار ، بسیار ، بسیار و باز هم بسیار کم پیش می آید که خدا خود ، بر خلاف نظم جاری مقدری را بر ما تقدیر نماید! و ما آن را معجزه می گوییم . اگر درست فکر کرده باشیم ! زیرا خداوند بر همه چیز قدیر است و لذا همه ی حالات را در نظم خلقت گنجانده است .
و اما تاریخ داستان این نظم است . فرمول(2) های این بازیچه را از تاریخ میتوان خارج کرد . اینکه هر عملی چه عکس العملی دارد . این که خون پایه های مشروعیت را می لرزاند .سوال از نام را که قبلا فقط توسط صاحب خون بیان میشد ، تبدیل به یک سوال عمومی میکند . اینگونه بود که حسین (ع) علیه خلیفه ی مسلمین قیام کرد .
... از داستان عاشورا می بایست درس گرفت . مهمترین درسی که از واقعه ی عاشورا میتوان گرفت درس تبعیت از امام است . درس بصیرت و ولایت پذیری است . ببینید چطور یاران حضرت تا آخرین قطره ی خون پای امام زمانشان ایستادند ! کسانی که مقابل حسین ایستادند - عده ای بی بصیرت بودند . نمی توانستند تحلیل درستی از امور داشته باشند و تبعیت هم نمیکردند . شما مردم یا باید با بصیرت موضوعات زمان خود را تحلیل کنید یا اگر نمیتوانید از رهبرتان پیروی کنید ! ...
»
حادثه ی عظیمیست عاشورا ! هر کس به فراخور دانش - مقام - ثروت - پست و جایگاهی که دارد برداشتی از آن میکند . برداشتی که نمیتوان آن را رد کرد . زیرا هر روز عاشوراست !
یکی دو سال است که نوایی از منبرها شنیده میشود . نوای درس گرفتن از عاشورا - آن هم در جهت ولایت پذیری . آن هم با همان تفسیری که ارائه میکنند .
امروز میخواهم داستان را با همان ویژگی ها که همه میدانیم و میدانند بنویسم . آیا داستان کربلا از ولایت مداری همان را میگوید که ما می گوییم ؟
آنجا که حسین(ع) اصحاب خود را جمع کرد . به اصحاب فرمود : من بیعتم را از شما برداشتم . دست زن و بچه ی خود را بگیرید و بروید . عده ای رفتند .
همین ماجرا شب عاشورا هم اتفاق افتاد . حضرت به جد و با اصرار سعی داشتند همه را راهی کنند . به قبیله ی مسلم گفتند : مسلم از خاندان شما کافیست . شما بروید . اما سوز داستان همه اش اینجاست . افراد یک به یک بلند میشوند و میگویند : ماهرگز تو را ترک نمیکنیم . حتی می گویند : ای کاش ۱۰۰۰ جان داشتیم و در راه تو می دادیم .
در تفسیر امروز ما از ولایت پذیری طنز داستان نمایان میشود . آنجا که مخالفان سرسخت فرمان امام میشوند بصیر و ولایت مدار و آنها که به فرمان امام تن می دهند و صحنه را ترک میکنند - میشوند بی بصیرت !
حال اینجا یک ایراد وجود دارد . امروز همه میدانند که یاری حسین (حق مطلق) خوب بود . و همه میدانند که یاران امام کار خوبی کردند که دست از او برنداشتند . ولی تفسیر ما از ولایت لنگ میزند .
در تفسیر حقانی از ولایت مداری - آنها ولایت پذیرند که عقل را تا آخرین لحظه و حتی بعد از فرمان امام (ع) کنار نگذاشتند . در تفسیر خودمانی از ولایت مداری - فرمان ولی بر هر چیز مقدم است . حتی بر عقل . یعنی اگر عقلت چیز دیگری گفت و ولی چیز دیگر . باید فرمان ولی را بپذیری . به راستی اگر یاران حسین همه بر تفسیر خودمانی از ولایت عمل میکردند امروز حرمی جز حرم حسین (ع) وجود داشت ؟ آیا بین الحرمینی بود ؟
ولی امر میگوید : بروید . به جد هم میگوید . عقل میگوید : نرو . حسین (ع) تنها می ماند . به راستی چه چیزی جز عقل میگوید نرو ؟ زندگی میگوید برو . ثروت میگوید برو . ولی امر میگوید برو . عقل و بینش و بصیرت می گوید بمان . اینجاست که امام صادق (ع) گفت : عموی ما عباس(ع) - دارای بصیرت زیاد بود .
باز ندا میگوید : « تازه اینها همه در مورد حق مطلق و امام معصوم است . »
و داستان حمله ی یک بز شاخدار به سه دوست . بز دنبال آن یکی میکرد که تند تر از همه می دوید . انگار بز ها هم دوست دارند با طعمه ی خود بازی کنند . آخر هم شاخ خود را از پشت در بدنش فرو کرد . و من که آنجا خوابیده بودم از همه در امان تر بودم . و من تنها راهی پشت بام های کاه گلی روستا شدم که از بچگی عاشقشان بودم . اما نه زمانی که باران می بارد . وزن امروز من و پشت بام کاه گلی دیروز و نردبامی که همیشه از آن بالا می رفتم . به پله های آخر که میرسم مقصد را دودستی میگیرم تا خودم را بالا بکشم . اما گل ها خیس خورده اند . هر آجری را که میگیری امکان افتادنش هست . و نردبام هم دارد می افتد . آخر نفهمیدم که رسیدم یا نه . از خواب پریدم !
ندا سعی دارد - هر روز عاشورا -را از من بگیرد . ولی من زیر بار نمیروم .
ادامه دارد ...
ارزشمند !
میخواهم تو را با خود به مکانی عجیب ببرم . تصور کن مکانی را که در آن ، بر روی یکی از دیوار های شهر که اتفاقا در شلوغ ترین نقطه شهر هم هست - شروع کنی به نوشتن یک داستان ! بعد سعی کنی این داستان را به داستانی دیگر ربط دهی . و چیزی که در تمام این مراحل جلب توجه میکند عدم توجه عابران و رهگذران به کار های توست . اصلا انگار کسی تو را نمی بیند .
حالا چند حالت دارد . یا تو خیلی بد داستان می نویسی . یا همه ی داستان ها برای مردم تکراری شده . یا شاید جای بدی را برای داستان نوشتن انتخاب کردی . شاید در آن موقعیت مکانی کسی حوصله داستان خواندن را نداشته باشد .
یک نفر اینجا دارد داد میزند و من نمی فهمم چه میگوید ! فقط لرزش پنجره را از صدای یکنواخت گامپ ، گامپ می فهمم . الان می فهمم که زبان فارسی چقدر در بیان صدا ها ضعیف است .
نوشتن در دل اینهمه صدا هم عالمی دارد .
قبلا یک جور فکر می کردم و حالا جور دیگر . علتش را دقیق نمیدانم . شاید قبلا اطلاعاتم کمتر بود . شاید قبلا تعصب داشتم . شاید قبلا بچه بودم . شاید نسبت به تفکرات کودکی ام انجماد داشتم . شاید امروز آگاه تر شده ام . شاید بیشتر مطالعه کرده ام . شاید خیلی چیز ها قبلا روشن نبود و حالا روشن شده . نمیدانم علتش چیست ! فقط این را میدانم که قبلا کمتر گناه میکردم !!! قبلا بیشتر قرآن میخواندم !!! و بیشتر گریه میکردم !!!
رابطه مستقیم بین گناه و عقیده را اول بار - تو به من گفتی . آنگاه که گفتند داستانت را نمیفهمیم و تو را استهزا کردند و تو گفتی : «شکم هایتان از مال حرام پر شده !»
بعد این رابطه را در قرآن یافتم . هنگامی که حقی می آید . گروهی که خدا دوستشان دارد بدون سوال می پذیرند . گروه دیگر سوال و جواب دارند . بسیاریشان هدایت میشوند و بسیاریشان گمراه . ولی جز گناه کاران گمراه نمی شوند !!! (1)
حالا چه اصراری داری در گروه دوم باشی . خدا گروه اولی ها را بیشتر دوست دارد . اما صبر کن !
همان ندای جدید است . دوباره میخواهند القا بفرمایند .
ندا میگوید :«آن مواردی که تو به آنها اشاره کردی زمانیست که طرف مقابل حق مطلق باشد . یعنی باطل در آن راه نداشته باشد . حق به درستی عرضه شده و آنگاه گروه گناهکار آن را رد میکنند . نه در زمانی که حق و باطل آمیخته است . با گروه هایی مواجه ایم که هم حق درشان هست هم باطل . هم دروغ میگویند هم راست . منتها باید گروهی را انتخاب کنی که بیشتر راست میگوید . به قول معروف بین بد و بد تر ، بد را انتخاب کردن است . و جریمه ی انتخاب بدتر هم انگ گناهکار بودن نیست . این ننگ برای تو سنگین آمد!!! »
جمله ی آخرت را نفهمیدم ، ندا ! آنجا که سه تا علامت تعجب گذاشتی !
ندا میگوید : «چیزی نیست . میگویم خودت را گناهکار ندان و انتخاب هایت را از سر گناه مپندار که تو آنقدر ها هم گناهکار نیستی »
دلت خوش است ندا . تو هم اگر هر لحظه فکر میکردی که اگر در زمان امام حسین(ع) بودی یقینا با حسین(ع) نبودی حال مرا داشتی . تو هم اگر برای مخالفان حسین (ع) حق قائل میشدی ... . خب حسین حق بود ولی آنها که نمی دانستند . فضا را مسموم کرده بودند . فکر میکردند حسین(ع) ناحق است و یا حداقل به قول تو هم حق دارد و هم باطل . اگر میدانستند که حق مطلق است که ... .
ندا می گوید : « اصلا این ارتباط دادن ها درست نیست . چیزی که واضح است در زمان حاضر حق مطلق نداریم . و انتخاب بین بد و بدتر است . »
پس چرا می گویند : کل یوم عاشورا و ... . پس چه درسی میتوان از عاشورا گرفت ؟
باز ندا میگوید :«اساسا درس را زمانی میگیرند که همه چیز تمام شده . حادثه عاشورا درس آموز است چون تمام شده . چطور میتوان درس آن را برای حوادثی که امروز شروع شده و فردایش مشخص نیست پیاده کرد ؟ امروز هم زمانی که حوادث تمام میشوند تازه میتوان از آنها درس قطعی گرفت ؟ آیا اینطور نیست ؟»
ندا ، دیروز تر حرف هایت قشنگ تر بود .اینک هم قشنگ است ، ولی بو می دهد . شاید شامه ی من به علت گناه ضعیف شده . حرف هایت را در وبلاگم میگذارم ببینم دیگران چه می گویند . همان دیواری که هیچ کس به آن توجه نمیکند .
اینک ندا میگوید : «ماجرا ی دیوار وسط شهر چیست ؟»
خودم هم نمیدانم . پسرکی را تصور کن که شب را نمی خوابد که صبح زود امتحان دارد . صبح زود می رود و از او امتحان نمی گیرند . او که تمام شب بیدار بوده و خسته است ، بعد از یک ضد حال شدید قصد پیاده روی در شهر می کند . همینطور راه می رود با خودش حرف میزند و مثل دیوانه ها می خندد و همش فکر می کند که اگر مردم به او توجه کنند ، می فهمند دیوانه است . برای همین جلوی دهانش را میگیرد و با خودش حرف میزند .
ندا :«این کدام دیوانه ایست ؟ و اصلا چه ربطی به سوال من داشت ؟»
من ! و هیچ .
نظریه ای می دهم که خود به طنز آن آگاه ترم . همیشه کسانی موفق اند که میان خوب و خوب تر ، خوب را انتخاب کنند !
لیکن ندا می گوید : «نظریه ی خوبیست . منتها خیلی آرمانیست . خوب هم پیدا نمیشود چه رسد به خوب تر »
من هم برای همین گفتم :« خوب را انتخاب کنند .»
ادامه دارد ...
(۱)خداوند از این که (به موجودات ظاهرا کوچکی مانند) پشه، و حتی کمتر از آن، مثال بزند شرم نمیکند. (در این میان) آنان که ایمان آوردهاند، میدانند که آن، حقیقتی است از طرف پروردگارشان؛ و اما آنها که راه کفر را پیمودهاند، (این موضوع را بهانه کرده) میگویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» (آری،) خدا جمع زیادی را با آن گمراه، و گروه بسیاری را هدایت میکند؛ ولی تنها فاسقان را با آن گمراه میسازد! ((بقره <۲۶>))
کليه حقوق و امتيازات اين وبلاگ متعلق به ارزشمند ميباشد و هر گونه کپي برداري از مطالب آن با ذکر منبع بلا مانع است
CopyRight 2005-2011 Arzeshmand.blogfa.com , All Rights Reserved