|
ارزشمند
|

قار... قار ... قار... .
در این آرامش صبحدم صدایی جز صدای کلاغ ها به گوش نمی رسد .مرغان خوش آواز باغ خوابند و نسیمی که همه هواس را به بلندای سرو می کشاند .
هرچه از خنکای صبح ، کم می شود . صدای کلاغ ها گم می شود . انگار گرمای خورشید صدایشان را محو می کند .
حالا نوبت گنجشک ها و کبوتر هاست که هنر نمایی کنند . نوبت طاووس زیبای باغ است که برای دیدگان منتظر برقصد . حالا نوبت باد است ، نوبت صدای خش ،خش برگ ها زیر پای آدمهاست . اکنون نوبت گم شدن صدای کلاغ هاست .
کلاغ ها که این را می فهمند ، خودشان کمتر آواز می خوانند . ولی صدای آنها نمی تواند نگاهی را که به طاووس ِ زیبایِ باغ افتاده به بالای سرو ها بکشاند .
نزدیک غروب که دوباره همه جا ساکت می شود ، کلاغ ها شروع به آواز خواندن می کنند . گویی صدای خود را در سکوت دوست دارند .
امشب که کلاغ ها به زمین نزدیکترند انگار اتفاقاتی می افتد . آن طرف ساکنان باغ ، درختی سروی را قطع می کنند .کمی آنسو تر کودکی با تیر کمان کلاغ ها را نشانه می رود . پیرزن در حالی که سبد نانش را در دست دارد ، سنگی بر می دارد و به سوی کلاغ ها پرتاب می کند . پیر مرد هم که به تازگی صمعک خریده ، عصای خود را بلند کرده و کلاغ ها را لعن و نفرین می کند .
صدای شلیک گلوله همه جا را ساکت می کند . گروه نجات رسید . حالا کلاغ ها را با گلوله فراری می دهند . چند کلاغ را هم می زنند و چند تا را هم اسیر می کنند .
حلا که نزدیک صبح است دیگر کلاغی نمانده . اگر هم مانده سکوت کرده . کلاغ ها انگار فهمیدند که مشکل از صدای آنان است . اگر حرف نزنند دیگر کسی به آنها سنگ نمی زند . اگر سکوت کنند دیگر ناله پیر زن ها و پیرمرد ها بدرقه شان نخواهد بود . اگر نفسشان را در سینه حبس کنند دیگر با گلوله از آنها پذیرایی نمی شود .
گروهی از کلاغ ها را اسیر کردیم و مجبورشان کردیم صدای قناری در بیاورند . گروهی که زیر بار سکوت نرفتند بیرون کردیم . گروهی که ماندند را فقط چپ ، چپ نگاه می کنیم . ولی صبح ها بدون صدای کلاغ معنی ندارد . مگر می شود خورشید بدون ناله کلاغ ها طلوع کند .
و اگر نبود باغ همسایه تا کلاغ ها به آنجا بروند ، اینجا هرگز روشنایی را نمی دید .
وقتی کلاغ ها سکوت می کنند ، دیگر صدای مرغان خوش آواز ِ باغ زیبا نیست . آنها برای پوشاندن صدای کلاغ ها زیبا می خواندند و حلا سکوت کرده اند .
طاووس ِ زیبای باغ دیگر نمی رقصد . مردم دور او گرد آمدند ، اما او حرکتی نمی کند . صدای کلاغ ها ومرغان باغ موسیقی رقص ِ طاووس بود . فقط گاهی صدای خش ، خش برگ ها زیر پای آدم ها می آید . حتی گنجشک ها هم نمی خوانند .
سکوت باغ آنقدر هم زیبا نیست .
کودک ِ باغ ، حالا با تیر و کمانش مورچه ها را له می کند . پیر مرد هم صمعکش را در آورده و از سکوت لذت می برد . پیرزن هم دستش خاکی نمی شود . دیگر درختان سرو را قطع نمی کنند . شاید آنها سکوت را دوست دارند . ولی نگاه هایشان به بالای درختان ِ بلند چیز دیگری می گوید .
چرا نمی گذاریم کلاغ ها حرف بزنند ؟ شاید آوازشان را کسی دوست داشته باشد . شاید حرفی برای گفتن داشته باشند . شاید آنها از بلندای سرو چیزی دیده باشند که مرغ خوش آواز باغ ندیده . شاید از صدایشان خوشمان نیاید ولی ارزش طلوع را دارد .
جایی که کلاغ ها سکوت کنند ، خورشید نمی تابد! ، اوج نمی گیرد! ، غروب هم نمی کند ! هر چه دارد از همسایه است .
بیایید صدا های مخالف را تحمل کنیم . حتی اگر چهره مان از خشم ، سرخ شد . این صدای کلاغ هاست که آواز مرغ را زیبا می کند و رقص طاووس را می نماید .
بگذاریم کلاغ ها حرف بزنند . به خاطر طلوع ، برای بهار ، به خاطر مرغان باغ که همه در خوابند .
سوگند به عصر که همه انسان ها زیانکارند . مگر کسانی که ایمان دارند و اعمال خوب انجام می دهند و در حق و صبر مشارکت دارند .(سوره عصر)
هر یک از ما میتواند کلاغ باشد یا قناری و میتواند نواهای اطراف را به کلاغ ها و قناری ها نسبت دهد و نواهایی که نمی پسندد را کلاغی بداند . ولی وای از آن روزی که چشم دیدن نواهای کلاغی را نداشته باشد . آنگاه هر چه از تاریکی عبور کند طلوع را نخواهد دید . و صد وای از جامعه ای که این تقسیم بندی را برای صداهای اطرافمان انجام دهد و حق انتخاب را در گزینش صدا از مردمش بگیرد .
جامعه ای که روی صدا ها اسم بگذارد . تفکیک کند و آنچه را که خود ، صدای قناری می داند به مردم بفروشد . و هیچ فکر نکند که شاید کلاغی رنگ شده در پشت این قناری خوش آواز باشد .
و این می تواند مفید باشد تا روزی که کلاغ ها بالا درخت باشند . اما روزی خواهد آمد که آنها هم پایین بیایند . و آنروز ... .
موفق باشید ![]()

ای باران ! فقط تو میتوانی ، پس ببار .
فقط تو میتوانی گرد و غبار برگ درختان را بشویی .
آیا اینجا سایه بانی از درختان غبار گرفته پیدا می شود ؟
آیا من میتوانم بر هم خوردن دندانهایم را تا تمیز شدن برگ ها تحمل کنم ؟
آیا تا تمیز شدن برگ درختان باران می بارد ؟
و من امیدوار ، به تمیز شدن برگها ، گل و لای نشسته بر تنم را تحمل میکنم . به امید آنکه باران ادامه یابد .
آیا تا تمام شدن گل و لای تنم باران می بارد .
اینجا سرد است . امشب باران می بارد .
ای باران ! هر گاه غسلم دادی دیگر نبار !
و آنگاه تو ای آفتاب شبانگاه من بتاب ! آنگاه که خاکی بر بدنم نمانده .
بتاب و رنگین کمان عهدم را پدیدار کن تا به یاد آرم .
زردش را از شرم یار به صورتم بزن !
قرمزش را به لبهایم و نیلی را به پلکهایم بزن !
بنفش را برای نیاز میخواهم ، آن را به دستانم بزن !
نارنجی را برای نماز میخواهم ، آن را به پیشانی ام بزن !
و سبز را ... .
سبز را از ترس روزگار ، دست یار بگذار تا او به گردنم بیندازد !
و بتاب بر اینها تا بنماید برای یار .
آنگاه ای آسمان من ! دیگر نه بارانی شو و نه بگذار زیر درختان گل آلود این جنگل بایستم . و اگر دِگر بار آمدم ، برقی نثارم کن تا به خاک افتم . چون آنوقت دیگر کار تو نیست .
پس همینجا زیر همین درختان به خاکم بسپار .
جانم را بگیر ولی رنگ پیشانی و دست نیازم را نگیر ! شاید یار مرا با رخ زردم به یاد آرد و با رنگ پیشانی ام بشناسد .
چقدر خوب که هنوز می باری و چه زیباست که تا این لحظه دوام آوردم . حالا بدنم شسته شده . وقت آن رسیده به قولت وفا کنی . پس آفتاب ! بتاب و مرا آماده حجله ی یار کن .
امشب برای عشق بازی خوب است . امشب باران می بارد .
ولی هرگاه زردی صورتم رو به سرخی گذاشت ، بدان عهدم را فراموش کردم . پس تو برقت را فراموش نکن !
چقدر خوب است صدای رعد بعد از برق می آید . چون دیگر نمیتوانم فرار کنم .
امید دارم امشب دستم را با تمام سردی بفشارد و تنم را به آغوش کشد و در آغوشش بیاسایم.
ای یار! اگر زیر درختان ایستادم ، خواستم آلودگی بدنم با گل و لای درختان آمیخته شود تا بیش از این شرم نکنم . تو خود میدانی زردِ رنگین کمان شرم واقعی ام را پاسخگو نیست .
ای یار ! مرا به آغوش بکش ! امشب برای عشق بازی عالیست ! امشب باران می بارد .
پی نوشت :
نظراتتون را خوندم . خیلی لطف دارید . امیدوارم توی این چند هفته کسی نرفته باشه .
آماده نوشته های سیاسی باشید . توی این چند هفته هرچی موضوع به ذهنم رسید سیاسی بود . بسوزه پدر سیاست ... .
حالم بهتره .
(توی فایر فاکس شکلک نداره وگرنه دریغ نمیکردم)
قرار بود این مطلب به صورت شعر باشه ولی هر کاری کردم نشد .یعنی شد ولی خیلی جالب نبود . بدیِ من اینه که میخوام یه ضرب مثل حافظ شعر بگم .
از همتون ممنون (قرار بود اینجا یک گل قرار داده بشه . ولی به دلیل کمبود امکانات نشد )
مشترک گرامی دسترسی به این وبلاگ موقتا با هیچ
اشکالی رو به رو نیست فقط نویسنده آن تنبل شده
نمیخوام غمگین تمومش کنم .
میخواستم قطعه هایی از متنهای طولانی که به تازگی نوشتم را بنویسم ولی میدونم که کسی حوصله خوندنش را نداره .
میخواستم از خاطرات این چند وقت بنویسم دیدم برای خودمم جذاب نیست .
میخواستم از داستانم بنویسم . دیدم هنوز تمام نشده .
نمیخوام غمگین تمومش کنم .
میخواستم بگم تا ده روز دیگه این وبلاگ حذف میشه . اشک توی چشام جمع شد .
خواستم بگم میرم دیگه پشت سرم را هم نگاه نمیکنم . دلم تنگ شد .
خواستم این وبلاگ را با همه اندوخته های ارزشمند از نظراتی که شاید عمری را باید صرف آموختن از آنها بکنم تنها بگذارم ولی دلم نیامد .
باور کنید دست خودم نیست .
مطلب دارم ولی روی پخش آن را ندارم . خجالت میکشم . خجالتی که زنبور بی عسل از شهد گلها میکشد . میکشد و میمکد . میمکد ولی شهد ها دوست ندارند به بدن او بروند . شهد ها آرزوی عسل شدن دارند و زنبور هم حیات میخواهد . پس میمکد ولی با شرم .
و اکنون قلم من مینویسد ولی با شرم . آن روز که انتخابش کردم آرزو داشت جوهرش روی کاغذی سفید به حرکت درآید و نقشی بزند ماندگار از درون ذهن یار . و آنقدر آن را روی فاکتور های زرد رنگ نگاه داشتم تا تمام جوهرش خالی شد و دیگر نه از آن فاکتور زردی ماند و نه از قلم نقشی . هرچه بود سیاهی بود . روی کاغذی که حالا از دو طرف رنگش سیاه شده بود . حالا باید آن را کنارم روی نیمکت خاطراتم میگذاشتم تا در آفتاب گرم ظهر گاه خشک شود . به امید آنکه پس از خشک شدنش نور ببینم نه سیاهی .
و اکنون که جز یک نفر آن هم نه بسیار حرف هایم را نمیفهد بگذار تا تمامش کنم . بگذار تا قلم سختم نرم شود . بگذار تا جوشش رنگ جوهر را در سفیدی کاغذ حس کنم . تا هم قلم به آرزویش برسد و هم جوهر شاد شود و هم کاغذ سرافراز .
بگذار تا زنبور بی عسل اینبار با ولع بنوشد نه با شرم . بگذار اگر میتواند خود را بارور کند و اگر نتوانست شبیه زنبور عسل شود تا از روی گل خجالت نکشد .
سخن گفتن از روی محبوب و راز محبوب دلی صاف و راز دار میخواهد . دلی که نه صاف است و نه راز دار ٬ آن محبوب نیست که با او سخن میگوید . آن شیطان است . راز را به دل سست نمیدهند . دلی که هرجا میرود و منتظر هرکس میماند .
و اینک ای خورشید بتاب بر صفحه سیاه دلم . آب برایش خوب نیست . شاید تو بتوانی آن را پاک کنی . و اگر نتوانستی بدان که خودم میتوانم .
نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم سیاه نمایی کنم .![]()
شما بگذارید به حساب رفع خستگی .
بگذارید به حساب یک آدم خسته که ۳ روز در هفته ساعت هشت و نیم شب به خونه میرسه . یک روز هم ساعت ۵ . فقط یه پنجشنبه - جمعه وقت داره که صرف حل تمرین و یک نگاه جزئی به درس ها میشه .
نمیدونم چرا این ترم با اینکه روز های کمتری دانشگاه میرم وقت کمتری دارم . یا درس ها سنگین شده یا من تنبل شدم .
حالا شما فکر کنید فقط همینه . چیز دیگه ای نیست . خودتون را ناراحت نکنید .
میرم و دوباره برمیگردم . شاید اینبار واقعا ارزشمند و یا حداقل با ارزشمند نمایی برگشتم .![]()
بر میگردم .
یه مدت نباشم سنگین تره . شاید چند هفته . شاید چند ماه . شاید ... . شوخی کردم .![]()
نظراتتون را نمیخونم تا وقتی دوباره برگشتم . برمیگردم و به همتون خبر میدم . شرمنده اگه این مدت به وبلاگتون هم سر نمیزنم . میخوام یه مدت کنار بزنم . من در این کار سابقه طولانی دارم . همین وبلاگ یه بار حدود یک سال و نیم آپدیت نشد . البته اونوقت دوستان به این خوبی نداشتم . برا همین دل کندن راحت بود . دعا کنید زود برگردم (به خودم ) اگه به خودم برگرشتم به وبلاگ هم برمیگردم (پس خیلی امیدوار نباشید .
)
خداحافظ همتون . میخواستم اسم ببرم ولی اسم همتون را بلد نیستم .فعلا![]()
هرگونه نظر خصوصی و عمومی مجاز است ولی نه خوانده مشود و نه پاسخ داده میشود . چون وقتی کلید (ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ) زده شد صحفه وب برای مدت نامعلومی بسته خواهد شد . وقتی برگشتم نظراتتون را میخونم و جواب میدم .

سرم خالي و شايد تنگ
دلم خالي و شايد سنگ
جواز گريه ميخواهم از اين درياي بي پايان .
ميخواهم بنويسم
از باد و باران
از آن تفسير قرآن
از آن پروانه که ميگشتند دورش مگس ها
از گناهانم
که هر آن ميشود تکرار
و هم بسيار و هم بسيار
گاهي نوشتن آسان است ولي نمايشش سخت ميشود . حتي براي خودت . آنگاه که مينويسي و جرات نميکني آن را بخواني . ميخواهم بنويسم از دلتنگي پاييز ، از بهانه هاي بچه گانه ، از بي برنامه گي ، از خستگي ... .
خسته شدم .
ميخواهم بنويسم از دلي که خسته شده براي خسته شدن . تنگ شده براي تنگ شدن .
از چهره اي که گريه کرده براي گريه کردن . از خنده هاي مصنوعي . حتي زماني که در آينه با خودت حرف ميزني .
ارزشمند ! تمام شد . اينجا پايان راه است . اينجا همان جاييست که بايد اعتراف کني . نگذار غرق شوي . شايد تا ته دريا نفس نداشته باشي . شايد سنگ هاي کف دريا سُر باشند و زمين بخوري . شايد کوسه ها امانت ندهند .
ارزشمند ! برگرد . دست و پا بزن . تو که شنا کردن را خوب بلد بودي . آنگاه که درس شنا کردن ميدادي .
ارزشمند ! گريه کن . تو که گرياندن را خوب بلد بودي .
ارزشمند ! توبه کن . تو که توبه کردن را خوب بلد بودي .
ارزشمند ! نگذار بي ارزش شوي . نگذار پيش دريا بي ارزش شوي . شنا کن . برگرد .
ارزشمند ! چيزي نمانده تمام شوي . هيکلت را نگاه کن . يک ماهه 15 کيلو کم کردي . حالا بخند . باز هم بخند . شب ها سرت را روي بالش فشار بده . حالا بخند . بخند براي دوستانت براي همکلاسي هايت براي پدر و مادرت . بخند تا نفهمند چه در دل داري .
ارزشمند ! صدايم کن . هنوز بيداري ؟ ميشنوي ؟ اگر صدايم را ميشنوي دستم را فشار بده . سيلي ها را روي صورتت احساس ميکني ؟ حالا روي صورتت آب ميپاشم . یادم نبود تو داری غرق میشوی . يعني با آن همه آب هنوز خوابي ؟ بيدار شو ! ميشنوي ؟ اگر صدايم را ميشنوي دستم را فشار بده .
هر وقت باران آمد دستم را فشار بده . شايد تا ته دريا نرسي . شايد پاهايت توان ضربه زدن به سنگ ها را نداشته باشند . اگر بيدار نشوي کوسه ها امانت نميدهند .
من همينجا ميمانم . هرگاه باران آمد دستم را فشار بده . هر گاه از تکرار آن بسيار خسته شدي دستم را فشار بده . هر گاه نوشتن مطلبت تمام شد دستم را فشار بده .
ياران ! ارزشمند سياه است . دستش را بگيريد و در دست من بگذاريد . اگر دير بجنبيد غرق ميشود . اگر صدايمان را نشنود کوسه ها امانش نميدهند .
* شما جدی نگیرید فقط صداش کنید (یعنی صدایم کنید ).
* به نظر شما اشکالی داره آدم از خودش شکایت داشته باشه ؟![]()
دعا کنید دارم دیوونه میشم . فکر کنم زیادی احساساتی شدم .

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
یا أَیهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِیهِ
ای انسان! به درستی که تو در کشش بسیار به سوی پروردگارت هستی تا او را ملاقات کنی (قرآن کریم )
آغاز میکنم وصیت نامه را با نام خدا ٬ کمال مطلق و مالک هستی که جانم به دست اوست که آینده مرا میداند و بازگشتم نیز به سوی اوست . آن پروردگار پر عظمتی که ما را آفریده و قرآن عظیم را برای راهنمایی ما فرستاد .
اسلام عزیز را مکتب پسندیده خود خواند و ما را به آن دعوت کرد »
نترسید وصیت نامه ی من نیست . وصیت نامه شهید ... ... (دایی من) هست . می دونید همین الان چی فهمیدم ؟ دقیقا الان که دارم این متن را می نویسم .
تا امروز از خودم می پرسیدم اون کسانی که کتب آسمانی را تحریف می کردند چه دلی داشتند . چطور دلشون میومد این ظلم بزرگ را به بشریت بکنند . ولی الان می فهمم که خیلی هم کار سختی نیست . فقط کافیه احساس مالکیت داشته باشی !
بگذارید یه جور دیگه بگم .آن کسانی که کتب آسمانی را تحریف می کردند مطمئنا جز کاهنان و سران هر دین بودند که خود را مالک دین می دانستند و کتاب مقدس در دست آنان بود . این احساس مالکیت در دین و البته عدم تقوا باعث میشد به راحتی بتوانند کتب را تحریف کنند . حالا مواظب باشیم امروز کسی خودش را مالک دین ندونه که یه وقت کتاب ما نه ، مفاهیم کتاب ما تغییر پیدا نکنه .
بگذریم . اینا را از اینجا فهمیدم که وقتی داشتم وصیت نامه را رونویسی میکردم چون حس می کردم مالِ دایی خودمه ، پیش خودم گفتم خیلی جاهاش را حذف می کنم ، شاید بعضی جاهاش را هم تغییر دادم ، بعضی جاهاشم خوشگل تر می کنم . این شد که حال کاهنان اون زمان را درک کردم . لذا تصمیم گرفتم همه وصیت نامه را ننویسم تا شیطان گولم نزند و پایان وصیت نامه را بدون تغییر می نویسم .
پایان وصیت نامه :
«اسلام عزیر که ما در آن جان دادیم بسیار عزیزتر از جان ماست و شما باید از اسلام دفاع کنید و نگران او باشید و بچه هایی تربیت کنید که امامشان را تنها نگذارند و او را یاری کنند . من ملتمسانه از تمام برادران و خواهرانم امت شهید پرورم می خواهم که هیچگاه روح خدا را تنها نگذارند و با او و در خط او که اسلام عزیز است ، باشند . همگی وحدت خود را حفظ کنند و از روسای مکتبی کشورشان حمایت کنند و بدانند دشمنان این انقلاب به زمین خواهند خورد .
آنها هرگز تاب نبرد با این امت و این امام و این اسلام را ندارند و شکستشان در این جنگ قطعی است . آمریکای جهانخوار و ابر قدرتهای دیگر سرانجام در مقابل اراده این ملت زانو خواهند زد و ملت اسلام دروازه های طلایی فتح و ظفر را خواهد گشود و انقلابش را به دنیا صادر خواهد کرد .
و سرانجام دنیای خاکی تحت لوای اسلام و فرماندهی حجت الله اعظم در خواهد آمد . ما هم اکنون سلام گرم خود را به پیشگاه آن بزرگوار می فرستیم و از هم اکنون با حکومت بر حقش و با او بیعت میکنیم .
والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته
تابستان 1360 _ دارخوین _ ... ...
ای خنک جانی که بهر عشق و حال
بذل کرد او خان و مان و ملک و مال »
هدفم این بود که حس و حال اون زمان ها را با حالا یه مقایسه ای بکنم . واقعا چقدر احساسات جوانان اون زمان قشنگ بود .
احساس غرق شدن در خدا و نزدیکی فوق العاده به اون !
حس اعتماد به خدا !
حس اعتماد به اسلام و امام !
حس اعتماد به مردم !
حس پیروزی و آزادگی !
حس نجات بشریت !
حس نزدیکیِ ظهور !
.
.
.
یه خودخواهی ساده کافیه تا یه نفر تمام این حس های قشنگ را از دست بده . چیز زیادی نمیخواد ، یکمی غرور کافیه .
1- الان فهمیدم چقدر بی تقوا هستم .![]()
2- اون قسمت هایی که نوشتم تحریف نشده هاااا... .
3- الان فهمیدم که هیچکدوم از حس های داییم در من نیست .![]()
4- امشب کلا تو حسم .
5- میشه یکم از حس های شهید ها برام بنویسید .
اون آیه که بالای وصیت نامه هست آیه 6 سوره انشقاق ِ و معنی اون اینه :« ای انسان! تو با تلاش و رنج بسوی پروردگارت میروی و او را ملاقات خواهی کرد!» مثل اینکه دم آخری قرآن دم دستش نبوده ولی خوبیش اینه که ترجمه اش کاملا حسی ِ . میشه حسش را در ترجمه اون آیه فهمید . درسته تغییر زیادی نکرده ولی حسش کاملا واضحه . یه حسی شبیه این که خدا داره میکشه اون هی میگه صبر کن . یا اون میکشه خدا میگه صبر کن . یا هر دو میکشن . خلاصه بکِش بکِش بوده دم آخری .![]()
تعداد لغت «حس» و مشتقات آن در مطلب : 22 مورد .![]()
کليه حقوق و امتيازات اين وبلاگ متعلق به ارزشمند ميباشد و هر گونه کپي برداري از مطالب آن با ذکر منبع بلا مانع است
CopyRight 2005-2009 Arzeshmand.blogfa.com , All Rights Reserved